تو ندیدی!
روزی که دست های زبر کسی بر تنم سُرید، خورشید بی تفاوت یک عصر خوابالود در چشم های درشت تو می سوخت، و ندیدی دستی که جامه های کودکی مرا به جادوی تاریک شهوتی سر سخت پاره پاره کرد...
تو ندیدی...
آن روزها که در هیاهوی بازارهای سرگیجه و تهوّع، تنم از دست ها و نگاه ها، نگاه ها و تن ها، تن ها و دهان ها می گریخت، و من پرنده ی کوچک بوسه هایم را به تیغ دندانه دار بلوغی تلخ سر می بریدم...
یادت نیست...
نه...!
روزی که حسّ ساده ی دوست داشتن، بزرگترین گناه من شد، و پیکر مرتعش ترسیده ی مرا به تازیانه ی حبس و ناسزا رام می کردند، - درست همان روز بود- جهان به اعماق اقیانوسی یخزده فرو رفت و من دیدم که به جسم کوچک یک ماهی غمگین حلول کرده ام؛ با فلس های خشک نقره ای رنگی که لمس عاشقانه ی هیچ دستی را در نمی یابد...
نبودی تو، در کوچه های تاریک شهر، گم کرده بودمت...
...
من مرده بودم و تمام سهم من از عشق، آلت سخت جانورانی بود که در مغزم فرو می رفت و شیره ی مرا می مکید...
باور نمی کنی؟
ندیدی مردانی را که در میان ران های من شاعر می شدند و در ازدحام خیابان، قاتل...
تو هیچ ندیدی،
عروسک کهنه ی مو آبی،
با تیله ی درخشان چشمان مبهوت ات؛
آن روز عصر، من از فراز تپّه های دوردست کودکی م، به عمق درّه های مه زده ی سالخوردگی پرتاب می شدم...
پرواز می کنم.
با غم های درون
اوج می گیرم.
با شکست های ام
به پیش می تازم.
با اشک های ام
سفر می کنم
سوختم بی آنکه
خطوط گچین ماسیده بر پوست سخت کوچه را لگد کرده باشم
پاهای صبور من تنها
خطوط تقدیر را بی شکایت بوسیده است
خانه به خانه
انتهای این هزار خانه ی ملول در حجاب مرگ سرگردان است
اما خیال کودکانه ی من هنوز هشت خانه دارد
خانه ی آرزوهای سنگی!
این روزها هوای خاطرم
لبریز
از حسرت بی هراس یک بازی است
و چقدر خالی
از عبور بی حواس یک لبخند
هوای خالی لبریز!
گویی قلبم روی دستم ورم کرده
تقلب تنفس ، تقلای بیهوده است
شبیه لبان بی ا راده ی ماهی تنگ
فقط از انتظار مرگ پر و خالی میشود
سرگردان و سوخته
لالایی شطرنجی خاطرات را لی لی میکند
بی آنکه خیال خواب آلودی را خط انداخته باشد
هشت خانه ی امروز
خطوط حک شده بر پیشانی است
خط به خط آن را
بی حضور سنگ، بی حوصله ی ا عداد
بازی می کنم.
.
.
.
.
نمی دانمش..
و مهتاب را،
می خواهم
من گردن آویز نقره آسمان،
ستارگان را،
من خون بهای مرگ خارهای شکسته در باد را نمیخواهم نمیخواهم
و برای تو هم ماه را مهتاب را آسمان را میخواهم.
.
.
باز بی تو.......
تاب ندارد!
چشمک چشمان شب در عزای ماه شرمگین ست
و من در عزای دستان باد مغموم!
و من هر روز در انتظار باد رهايي بخش در زير آن درخت ايستاده
دلم براي بادبادكم تنگ شده
از باد خبري نيست!
و رازهای ناگزیر را در کلام تو می جویم.
مگر گاهواره دنیا فرو ریزد تا من تو را از یاد ببرم.
حس نگاهی
غرور لبخندی
و یا ماتم اشکی
در شکوه گیسوی توست
که با آنها من همیشه نام زندگی را به خاطر می آورم..
ای رهاتر از پرواز .............بيا و مرا که بانی حسرت های خويشم به اوج ابی اسمان ببر!!
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار هر طرف دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد زبان کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
بر من چنان چون سالي بگذر
تا جاودانهگي را آغاز کنم.
.
.
.
پ ن:دلتنگی ام را آغوشی باش مهربان!
پ ن:ا.بامداد

